![]() |
![]() |
|
| تو نيلوفر شدي ، من اشك مهتاب |
|
مي توان تنها ماند با تو امّا تُهي بودن يك سكوت ، ناله هاي مهتاب است ساحل خيس چشمانم ، رد پاي خيال باران است مي توان روي شيشه با نگاه سنگ تو دوست داشتنت را ، به اندازۀ آسمان ابري نوشت با تو امّا ، بي تو بودن مي نشينم به سوگ شبي كه ، بي تو تنها و خاموش گذشت مي كشم شكسته تنِ خستۀ خود درون همان غربتي كه ، كوچه هايش به بن بست مردن رسيد مي دود روي خواب چشم من دانه هايي كه هر شب از اين چشم بسته دليل وداع ترا ، از صداي نفسهاي آواره پرسيد
با تو امّا ، بي تو رفتن چشم من بود كه هر لحظه رد نگاهش ، به پشت سرش مي رسيد به راهي كه با پاي ترك خورده از ، كوله بار سنگين تنهايي خويش قدمهاي خود را به فرداي تقدير مي كشيد با تو امّا ، بي تو ماندن خواب من بود كه در خلوت خيال طوفاني خويش ترا هم ، نفسهاي آرامش زندگي مي شنيد به بيداري لحظه اي كه ؛ سايۀ اعتماد كنارحديث شوم قرار ، ترا زندگي ديد
عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ
يا حقّ
|
|
+ عبور از كوچۀ عشق :
سه شنبه هجدهم تیر 1387 _ لحظۀ عبور : 12:51 _ رهگذر : پرديس |
|
|
بگذار زیبایی برای تو باشد نه برای نگاه تو بگذار فرشتۀ عشق در انتظار تو باشد نه در هجر تو اگر رسم اینست که بسوزم باید پروانه بودن را تجربه کرد اگر مي داني در آسمان زيباي عشق ، پرندۀ كوچكي هستم آسمان خود را كوچك كن تا ، براي تو بزرگترين باشم بگذار من باشم و تو بگذار كسي ديگر پرواز را با تو نداند بگذار من باشم و تو چگونه مي شود تو زير باران باشي و من غرق در هياهوي طوفان نگاه تو ؟ بگذار سايه باني باشم ، بگذار قايقي باشي و دستانت ناجي من بگذار دريا باشد و چشمان من بگذار ساحل باشد و پاهاي ناتوان من بگذار دستانت به بلنداي سكوت من در انتظار دستان من باشد بگذار آخرين نگاهي كه تو بر من كردي ، اولين حضور شادي ام باشد مي داني ؟ تمام شب براي خاطراتت ، معبدي مي ساختم و پرستش مي كردم ياد ترا اما باز هم بگذار تا من براي تو عابدي باشم تنها بگذار تا براي عشق من ، خدايي باشي يگانه تر از من
مي دانم كه بي تو ؛ زندگي برايم تاريكتر از سياهيست
مي دانم اما مي داني ، كه با تو بودنم تنها راهيست كه مي توانم از آرزوهايم ، قفل شكست را بردارم مي داني و مي دانم ، كه اينگونه بودن من و تو ، فاصله ها را امان حضور مي دهد بيا و لحظه اي را با من سر كن ، تا بدانم كيستي ... ! تبلور حادثه در نگاه خيرۀ كدامين انتظار ، براي تو گريست كه بودنم را با تو دچار سرابي خسته كرد بدان كه تنها ستاره ها در شب خواهند درخشيد و من در شب تاريك روياهايت امان حضور مي يابم
یا حقّ
|
|
+ عبور از كوچۀ عشق :
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 _ لحظۀ عبور : 12:24 _ رهگذر : پرديس |
|
|
و این بار ، گریزی برای لحظه های منتقم به خود یک پرواز رویایی ، رسیدن به اوج آسمان بی کسی ... در تنهایی آزار دهنده پروانه های زندگی ، شمعی بودم چشم در راه پایان خود سوختم تا تاریکی ترا باور نکنم ، امّا چه سود از این رهایی ... سرچشمه های احساس ، خشکید از قحطی آسمان تنهایی ام ؛ شعله های فروزان زندگی ، آرام آرام در بهت این نگاه همیشه بیدار ، خاموش گردید از فرار کسی می نویسم که هر جا نگریست ، تنهایی بود و تنهایی ... نه برای تسکین نداشته های بی رنگ خود ، نه برای بهتر بودن این ثانیه های زود بی وفا ... از دردی می نویسم که سالهای اوج زندگی را با این پیکر آسوده به تلخی ساخت و آزرد کسی را از سکوتی که تا توانست روی نگاهم نشست که پُر بود از فریاد از حسرتی که تا خواست در تپش های زجرآور زندگی رخنه کرد و آخر به پایان بی کسی های تنهایی من لبخند زد ساعت مهلت او ایستاد زمان در تبلور احساس پرندگان در بند ، به فراموشی سپرده شد همه به امتداد حضوری می رسیدند و من در انتهای خود بدون آنکه احساس شوم ، گریختم . شاید ... شاید کسی مرا دیده باشد ، شاید ... از فرط فریب این ماندن و بودن ، می روم نه از درد تنهایی که احساسی در خور من نبود اینچنین چقدر تنهایی ، چه اندازه بی کسی ... ظرف من لبریز اندوه شده است و توان نیست که دیگر بتوانم باشم
سلام مدّتی بود که بهانه ای پيدا نکرده بودم برای ماندن برای بودن ، برای نوازش کردن زندگی ، تو اين ويرانی ها حال ؛ قسمت از اين زندگی جز غم نيست ديدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد ... ؟ نمی دونم اما اومدم تا يه بار ديگه با زبان دل با شما حرف بزنم اگه يادتون باشه يه دفعه ديگه من از همتون خداحافظی کرده بودم و رفته بودم اما نتونستم دوام بيارم و برگشتم به قول سکوت مرداب می گفت : تو همش ميگی من رفتم ولی هميشه هستی ... من گمنامم گمنامی برای هميشه ، در ابتدای بودن و ماندن گمنامی برای همه ، حتی برای کسی که آشنايم ، گمنامم نمی دونم درد من بی همتاست يا همدردی هم دارم ؟ بودن ، ماندن ، رفتن ، گذشتن ... چه ابهامی دارم و چقدر سر گشته اين معما شدم که : چرا ؟ مسافران من ؛ همسفر بودن تو اين سفر پر حادثه زندگی با شما چقدر زيبا و لذت بخش بود مسافران زندگی ، برای ماندن هم بمانيد و برای نگاه انتظار هم منتظر باشيد که اين رسم دنياست بايد بدرود را ناگهان با هم خواند گمنام ، برای شکستن غرور خود به دار رفتن آيخته می شود تا تو ای همنفس سالهای بی کسی ؛ بدانی که تنهايی سهم من است شايد کسی بفهمد ، شايد ... هميشه تو زندگی آرزو داشتم کسی من رو بفهمه اما ... دريغ که تا امروز روز ، همه فهميدنم بيهوده و پوچ بود مگه نه اينکه گمنامم و بی نام از اين دار فانی ، پس بگذار بميرم تا درد من کمی آرام شود دوست دارم باشم و اگر بودم حتما بهتون سر می زنم ازاينکه گمنام رو تو اين فاصله ها تحمل کرديد ممنون و سپاسگذارم درد فاصله برای من يارای مقابله نبود ، ماندم ماندم تا باشم اما انگار ثانيه ها هم با من رقيب بودند زمان دشمن بود و زندگی حريص من با تمام دل برای همه آرزوی پيروزی و موفقيت در سايه او می کنم
id : mitavan_tanha_mand
یا حقّ |
|
+ عبور از كوچۀ عشق :
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 _ لحظۀ عبور : 21:45 _ رهگذر : پرديس |
|
|
به سراغ من اگر مي آييد ، پشت هيچستانم . پشت هيچستان جايي است . پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصد هايي است که خبر مي آرند ، از گل واشدة دورترين بوتة خاک . روي شن ها هم ، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح به سر تپة معراج شقايق رفتند . پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است : تا نسيم عطشي در بن برگي بدود ، زنگ باران به صدا مي آيد . آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي ، ساية ناروني تا ابديت جاري است . به سراغ من اگر مي آييد ، نرم و آهسته بياييد ، مبادا که ترک بر دارد چيني نازک تنهايي من .
و من يعني همان نيلوفر خسته كنار خواب كه در بي رنگي اين راه ، نشستم بي كس و تنها تو چه داني كه تنهايم و اين غوغاي بيهوده كه مي پيچد رها بر ياد اين خسته چگونه مي برد از من ، شُكوه با تو بودن را ... گذشت بي تو ، هميشه بودنِ با تو و فرداها كه بي پروا ، مرا از ياد تو بردند .
با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه با خبر باش ! كه من غرق گناهم هر شب
http://www.sohrabsepehri.com/flashintro.htm
يا حقّ |
|
+ عبور از كوچۀ عشق :
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 _ لحظۀ عبور : 14:45 _ رهگذر : پرديس |
|
|
تو نمي فهمي اندوه دل ما را ، اي رفته ز دست شده ام از مستي چشمان تو مست شده ام سنگ پرست نفرين به دلي ، كه دل به دل سنگ تو بست
تو چرا غمگيني ؟ تو چرا بي حالي ؟ تو چرا هيچ نمي پرسي ، ز ما احوالي ؟ تو چرا رنجوري ؟ تو چرا بيماري ؟ تو چرا رنگ به رخسار نداري ؟ تو چرا ... ؟ اين همه حرف و حديث از چه مرا مي پرسي ؟ اين همه چشم به من دوخته اي خود نمي فهمي كه من پُر از زندانم ؟ من پُر از حبس و گره من پُر از رخوت و رنج خالي از ايمانم ... كاش اين دنيا را مي كشيدم در هم مي نشاندم بر خاك كاش مي شد دست هر انسان را كه دلم مي خواهد بفشارم بي باك كاش مي شد همۀ حسم را ، بچپانم در مشت پيش هر كس كه دلم مي خواهد ، بگشايم آن را او ببيند همۀ عشق مرا رنگ چشمي روشن به دلم مهمان است قلب من از گره پر خالي از ايمان است من چرا اين همه تنهايم و دردم كم نيست ؟ درد من چيست ، نمي داني تو ؟ درد من هست غم و غم هم نيست تو نمي داني چيست اين مذاب رنگين ، كه مرا سوزانده واگذارم با خود صبر و مرگ و حوصله هم حتي از غمم وامانده آه از اين درد مذاب رنگين ، شده ام عين ركود عين مجنون بدون ليلا عين فرهاد بدون شيرين عين قصه ، قصه اي ديرين كاش احساس مرا مي ديدي ؟ كاش چشمان مرا مي خواندي كاش مي دانستي پشت اين پرده اشك آلوده چه غمي پنهان است ، بي تو با رفتن تو دل من پر شده از حبس و گره خالي از ايمان است نفسم بوي نهالي دارد كه نشانديم به خاك به نشان وعده به نشان عهد و پيمان پاك آن نهالي كه نرست قلب تو قلب نبود و تلاشي ننمود كه براي بودن ، ريشه كردن ، ماندن لازم بود شب رسيد و بوي غم حال و هواي ابركي باراني عطر آبي و خوش آن رويا كه تو بخشيدي به كوچكي و سادگي دستانم درهم آميخته شد
|
|
+ عبور از كوچۀ عشق :
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 _ لحظۀ عبور : 14:57 _ رهگذر : پرديس |
|